by : x-themes

به وبلاگم خوش امدی گلم امیدوارم ازامدن به این وبلاگ پشیمون 

 نشی ودوباره بیای ووبلاگمو به بقیه معرفی کنی نظر یاد نره ممنون

سه شنبه 23 / 4 / 1398 6:5 PM |- mahan -|

 

 

 


†ɢα'§ : سیگار زیبا,
شنبه 29 / 5 / 1392 11:35 PM |- mahan -|

 یک پاکت سیگار

شراب به 

مقدارلازم


یک دل پر از 

تنهایی

امشب شروع

ماجراست!


انتهایش را 

خدا هم نمی داند


†ɢα'§ : یه پاکت سیگار,
شنبه 29 / 5 / 1392 11:29 PM |- mahan -|

 اگر روزی از کنار کلبه ی تاریک من گذری کردی و چشمانت به جسد بی جان افتاد

چادر سفیدی بروی من بی اندازه تا مادرم از بی کفنی من رنج نبرد

تکه یخی بروی پیشانی من بگذارتابه جای

نزدیکانم برایم اشک بریزد وهر گاه

رفیقان بر در خانه امدند وگفتند:

فلانی کو؟بگوییداخرین

لحضه چنین گفت:

اولنفرین بر دنیا

دوم نفرین برنارفیقان

عدالت یکسان نیست

بلکه ترازویست که

هر دوکفه اش

خالیست؟

نفرین بر جدایی

 


†ɢα'§ : نفرین نامه , نفرین بر زندگی,
شنبه 29 / 5 / 1392 11:5 PM |- mahan -|

 شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوتدارند به این صحنه نگاه می کنند. کناردست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی کهبا خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره،بازش می کنه و می خونه : سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف میزنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره میلرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام …. پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدرعلی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توشبود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بودکه بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه دامادنگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند


†ɢα'§ : داستن کوتاه عاشقی,
یک شنبه 18 / 5 / 1392 1:34 PM |- mahan -|

مصر باستان:یک روز همه مردمشهر در معمبد جمع شدند:وقتی کاهن بزرگ وارد معبدشد

همه تعظیم کردند جزماهان(خودم)کاهن بزرگ گفت:این گستاخ کیست؟عزیز مصر گفت:

او بچه ی کرج است و به کسی باج نمی دهد

جمعه 9 / 5 / 1392 3:31 PM |- mahan -|

 

**...عزیزترینم...**
.....با اینکه تنهایی.....*
......منو تنها نمیزاری.......*
.....تو روزای گرفتاری...........*
.....تنهام نمیزاری..................*
.....چیزی به جز گریه.................*
.....برای تو نیااااوردم...................*
.....فقط وقتی زمین خوردم.............*
.....اسم تورو بردم.......................*

سه شنبه 23 / 4 / 1392 10:54 PM |- mahan -|

به سلامتی سربازی که 55 دقیقه تو نوبت تلفن بود تا چند

         دقیقه با عشقش صحبت کنه ولی جز این چیزی نشنید

         ((مشترک مورد نظر در حال مکالمه می باشد))

سه شنبه 23 / 4 / 1392 10:51 PM |- mahan -|

هَـمیشه بـآید کَسـی باشد

کـــہ مــَعنی سه نقطه‌هاے انتهاے جمله‌هایَتـــ را بفهمد

هَـمیشه بـآید کسـی باشد

تا بُغض‌هایتــ را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد

بـآید کسی باشد

کـــہ وقتی صدایَتــ لرزید بفهمد

کـــہ اگر سکوتـــ کردے، بفهمد…

کسی بـآشد

کـــہ اگر بهانه‌گیـر شدے بفهمد

کسی بـآشد

کـــہ اگر سردرد را بهـآنه آوردے برای رفتـن و نبودن

بفهمد به توجّهش احتیآج داری

بفهمد کـــہ درد دارے

کـــہ زندگی درد دارد

بفهمد کـــہ دلت برای چیزهاے کوچکش تنگــ شده استــ

بفهمد کـــہ دِلتــ براے قَدمــ زدن زیرِ باران تنگــ شده استــ

همیشه باید کسی باشد

همیشه....

سه شنبه 23 / 4 / 1392 10:48 PM |- mahan -|

راستشو بگو تو نظرات کدومش هان بگیا می خوام بدونم

بقیه در ادامه مطلب

   


†ɢα'§ : عکس های عاشقانه دختر و پسر,
ℭoη†iηuê
سه شنبه 23 / 4 / 1392 10:44 PM |- mahan -|

پسر:ضعیفه دلمون برات تنگ شده بود. . .اومدیم زیارتت کنیم!

دختر:تو باز گفتی ضعیفه؟؟؟

پسر:خب. . .منزل بگم چطوره؟؟

دختر:واااای. . .از دست تو!!

...پسر:باشه. . .باشه. . .ویکتوریا خوبه؟

دختر:اه. . .اصلا باهات قهرم!!

پسر:باشه بابا. . .تو عزیز منی خوب شد؟. . .آشتی؟

دختر:آشتی. . .راستی گفتی دلت چی شده؟؟

پسر:دلم!؟. . .آها از دیشب تا حالا یکم پیچ میده!!

دختر:واقعا که!

پسر:خب چیه. . .نمیگم . . . مریضم اصلا. . .خوبه؟

دختر:لوووووس!!

پسر:ای بابا. . .ضعیفه. . .اگه اینبار قهر کنی نازکش نداری ها!!

دختر:بازم گفت این کلمه رو. . .!!

پسر:خب تقصیر خودته. . .میدونی اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم. . .هی نقطه ضعف میدی دستم.

دختر:من از دست تو چیکار کنم؟؟

پسر:شکر خدا. . .!دلم پیچ میخورد چون تو تب و تاب ملاقات تو بودم . . .لیلی قرن 21من

دختر:چه دل قشنگی داری تو . . .چقد به سادگی دلت حسودیم میشه. . .

پسر:صفای وجودت خانوم.

دختر:میدونی. . .دلم تنگه. . .برای اون همه پیاده روی هامون. . .برای سرک

 کشیدن تو مغازه کتاب فروشی و ورق زدن کتابها. . .برای بوی کاغذ بو. . .برای

 شونه به شونه باهات راه رفتنو دیدن نگاه حسرت بار بقیه. . .آخه هیچ زنی مردی

 مثل من نداره.

پسر:میدونم. . .میدونم. . .منم دلم تنگه. . .برای دیدن آسمون تو چشمافی تو،برای

 بستنیهای شاتوپی که با هم میخوردیم. . .برای خونه ای که توی خیال ساخته

 بودیم و من مردش بودم . . .

دختر:یادته همیشه به من میگفتی خاتون؟؟؟

پسر:آره یادمه. . .آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری مینداختی!!

دختر:ولی من که بور بودم . . .

پسر:باشه. . .فرقی نمیکنه.

دختر:آخ چه روزهایی بود. . .دلم برای دستای مردونت که تو دستام گره میخورد تنگ

 شده. . .مجنون من.

پسر:. . .

دختر:چت شد؟چرا چیزی نمیگی؟

پسر:. . .

دختر:نگاه کن ببینم. . .!منو نگاه کن.

پسر:. . .

دختر:الهی من بمیرم . . .چرا چشمات نمناک شده. . .الهی من فدات بشم . . .

پسر:خدا ن. . .(هق هق گریه)

دختر:چرا گریه میکنی؟؟؟

پسر:چرا نکنم؟؟. . .ها؟؟

دختر:من دوست ندارم مرد من گریه کنه. . .جلوی این همه آدم. . .بخند دیگه. .

 .بخند. . .زودباش بخند. . .

پسر:وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم. . .کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم؟؟

دختر:اگه گریه کنی منم گریه میکنما. . .

پسر:باشه . . .باشه . . .تسلیم . . .ولی نمیتونم بخندما. . .

دختر:آفرین.حالا بگو کادو ولنتاین برام چی خریدی؟؟

پسر: توکه میدونی:تو که میدونی. . .من از این لوس بازیا خوشم نمیادولی امسال برات کادوی

 خوبی آوردم.

دختر:چی؟ . . .زودباش بگو . . .آب از لب و لوچه ام آویزون شد. . .

پسر:. . .

دختر:باز دوباره ساکت شدی. . !؟؟؟

پسر:برات کادوووو. . .(هق هق گریه).یک دسته گل گلایل!!

یک شیشه گلاب!

یک بغض طولانی آوردم!!

تک عروس گورستان!!

پنج شنبه ها دیگه خیابونها بدون تو صفایی نداره!!

اینجا کنار خانه ی ابدییت مینشینم و فاتحه میخونم.

نه. . .اشک و فاتحه

نه. . .اشک و دلتنگی و فاتحه. . .

نه. . .اشک و دلتنگی و فاتحه. . .خاطرات نه چندان دور. . .

امان. . .خاتون من تو خیلی وقته که. . .

آرام بخواب بانوی کوچ کرده من . . .

دیگه نگران قرصهای نخوردم. . .لباسهای اتو نکشیده ام. . .صورت پف کرده ام از

 بیخوابیم نباش. . .!

نگران خیره شدن مردم به اشکهای من نباش. . .!

بعد از تو دیگه مرد نیستم اگر بخندم. . .!

* * *

اما . . .تو آرام بخواب

 

 

سه شنبه 23 / 4 / 1392 10:41 PM |- mahan -|

 حتما ادمه مطلب برو مطلب جدید اونجام دارم

  


ℭoη†iηuê
سه شنبه 23 / 4 / 1392 10:17 PM |- mahan -|

سه شنبه 23 / 4 / 1392 10:12 PM |- mahan -|

من خسته ام....



خسته ام ... از اين زندگی ... از اين دنيای به ظاهر زيبا ... از اين مردم که
به ظاهر صادق و با وفا ...


خسته ام ... از دوری ... از درد انتظار از اين بيماری نا علاج .


خسته ام از اين همه دروغ و نيرنگ . . .


خسته ام ... اری پروردگارم ، از اين دنيا خسته ام ، از ادم هايش ، از دروغ هايش
، از نيرنگ هايش خسته ام ... پس کو صداقت و محبت .


چرا اندکی محبت در ميان دل مردم نيست ؟


چرا قطره ای از عشق در چشمان بنده هايت نيست ؟


همش دروغ پيدا است ، همش نيرنگ پيدا است ... ديگر دست محبتی در ميان مردم نيست ،
ديگر عشقی پاک ومقدس در ميان مردم نيست ، سفره ی دل مردم همش دروغ است ... به ظاهر
پاک و صادقانه است

نظر یادت نره گلم ممنون

سه شنبه 23 / 4 / 1392 6:13 PM |- mahan -|

 

ای که میپرسی نشان عشق چیست                   عشق چیزی جز ظهور مهر نیست

عشق یعنی مهر بی چون و چرا                          عشق یعنی کوشش بی ادعا

عشق یعنی مهر بی اما اگر                                عشق یعنی رفتن با پای سر

عشق یعنی دشت گلکاری شده                    در کویری چشممه ای جاری شده

عشق یعنی سوختن و ساختن                             عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی زندگی را بندگی                                عشق یعنی بندگی آزادگی

عشق یعنی بنده فرمان شدن                             عشق یعنی تا ابد رسوا شدن

عشق یعنی سر به در آویختن                          عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی مبتلا گشتن به درد                       عشق یعنی عقل را کردی تو طرد

عشق یعنی گم شدن در کوی دوست               عشق یعنی هر چه در دل آرزوست

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست                      عشق یعنی جان من قربان اوست

عشق یعنی یک تبسم یک نگاه                           عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه

عشق یعنی حرف او بر روی چشم                      عشق یعنی صبر در هنگام خشم

عشق یعنی یک تیمم یک نماز                                   عشق یعنی عالم راز و نیاز

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر                      عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی لحظه های ناب ناب                            عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی دیده بر در دوختن                               عشق یعنی از فراقش سوختن

عشق یعنی سر سجود و دل سجود                    هر دم ذکر معشوق از عمق وجود

عشق یعنی لحظه های ناب دعا                                     التماس دیدن رخسار یار

عشق یعنی انتظار و انتظار                              عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی هر دمی در جستجو                          عشق یعنی هجرتی از من به او

عشق یعنی خواندن از چشمان او                                  حرف های دل بدون گفتگو

عشق یعنی همچو من شیدا شدن                            عشق یعنی قطره دریا شدن

عشق یعنی پیش محبوبت بمیر                                  عشق یعنی از پیش عمر گیر

سه شنبه 23 / 4 / 1392 5:12 PM |- mahan -|

وقتی خورشید طلوع كرد از پشت پنجره كلبه ای قدیمی شمع  سوخته ای را دید كه از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود. به او پوزخندی زد و گفت : دیشب تا صبح , خودت را فدای چه كردی ؟
شمع گفت : خودم را فدا كردم تا كه او در غربت شب غصه نخورد. خورشید گفت : همان پروانه كه با طلوع من ترا رها كرد ؟

شمع گفت : یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه كار می كند و برای كار خود هیچ توقعی از او ندارد زیرا كه شادی او را , شادی خود می داند. خورشید به تمسخر گفت : آهای عاشق فداكار ، حالا اگر قرار باشد كه دوباره بوجود آیی , دوست داری كه چه چیزی شوی ؟

 

شمع به آسمان نگریست و گفت : شمع ، دوست دارم دوباره شمع شوم. خورشید با تعجب گفت : شمع ؟ شمع گفت : آری شمع ؟؟؟ دوست دارم كه شمع شوم تا كه دوباره در عشقش بسوزم و شب پروانه را سحر كنم. خورشید خشمگین شد و گفت : چیزی بشو مانند من تا كه سالها زندگى كنی , نه این كه یک شبه نابود و نیست شوی.

 


شمع لبخندی زد و گفت : من دیشب در كناره پروانه به عیشی رسیدم كه تو در این همه سال زندگیت به آن نرسیدی !!! من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم. خورشید گفت : تو كه دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می كنی ؟ شمع با چشمانی گریان گفت : من برای خودم گریه نمی كنم , اشكم من برای پروانه است كه فردا شب در آن همه ظلمت و تاریكی چه خواهد كرد و گریست و گریست تا كه برای همیشه

سه شنبه 23 / 4 / 1392 5:1 PM |- mahan -|

پسری دختر زیبایی را دید شیفتش شد چند ساعتی باهمتو خیابون قدم میزدند

که یهویهبنز گرون قیمت جلوی پایشون ترمز زد.دختربه پسره گفت:

خوش گذشت ولی نمیتونم همیشه پیاده راه برم بای.

نشست توی ماشین راننده بهش گفت:

خانم ببخشید من راننده این اقا هستم

لطفا پیاده شید..............................................  

نظر یاتون نره امیدوارم خوشتون امده باشه

سه شنبه 23 / 4 / 1392 4:43 PM |- mahan -|

حکمش اعدام بود......

زندانی لحضه ای مکث کرد وبو سه ای بر طناب دار زد....

دادستانگفت صبر کنید:این چه کاریست؟زندانی خنده ای کرد وگفت:طناب نمیزارد زمین بیافتم

ولی بعضیا زمینم زدن.......................................

سه شنبه 23 / 4 / 1392 4:33 PM |- mahan -|

از بهار پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت تازه شکفته ام نمي دانم


از تابستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت فعلا در گرماي وجودش غرقم نمي دانم


از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت در هزار رنگ ان باخته ام نمي دانم


از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت سرد است و بي رنگ


از مادرپرسيدم عشق يعني چه؟ گفت يعني هرکه در اين خانه است


از پدر پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت يعني تو


از خواهر پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت هنوز به ان نرسيدم


شبي از ماه پرسيدم عشق يعني چه؟ شرمگين و خجل خود را در اغوش اسمان پنهان کرد


شبي ديگر از ماه پرسيدم عشق يعني چه؟ ماه با چهره اي باز و خندان گفت يعني مهتاب

دوست عزیز نظر یادت نره(حتی شما غریبه عزیز)

 

سه شنبه 23 / 4 / 1392 4:16 PM |- mahan -|

عشق  و آرامش


استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى كه خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌كنند و سر هم داد می‌كشند؟

شاگردان فكرى كردند و یكى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این كه آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى كه طرف مقابل كنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت كرد؟ چرا هنگامى كه خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر كدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچكدام استاد را راضى نكرد...

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى كه دو نفر از دست یكدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یكدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى این كه فاصله را جبران كنند مجبورند كه داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر كنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى كه دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها سر هم داد نمی‌زنند بلكه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌كنند.

چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیك است. فاصله قلب‌هاشان بسیار كم است.

استاد ادامه داد: هنگامى كه عشقشان به یكدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌كنند و عشقشان باز هم به یكدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا كردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یكدیگر نگاه می‌كنند!

این هنگامى است كه دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشدو من اینو می دونستم
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . امامن خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . امامن خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”ا
شاید شبیه قصه ی من باشه : آخه من خجالت می کشم بهت بگم

نظر یادت نره گلم ممنون میشم نظر بدی


†ɢα'§ : جذاب ترین داستان های کوتاه عاشقانه ,
ℭoη†iηuê
سه شنبه 23 / 4 / 1392 3:52 PM |- mahan -|

ϰ-†нêmê§

صفحه قبل 1 صفحه بعد